جادوی زیستن

اخر هفته رو خونه خاله اینا بودم. خاله یک گلخونه محشر توی راهروشون داره. دخترخالم تعریف میکرد که یک گلی بین این گل ها بوده که فقط برگ داشته و امیدی به گل دادنش نبوده . خالم اما تسلیم نمیشه و سه سال مداوم بهش آب میده و نوازشش میکنه تا به بار بشینه. و این روزها دوباره گل میده و گل هاش محشره. امید و یاد گرفتم..

اینا همش نشونس نه؟

  • اگنس ••
  • يكشنبه ۱ خرداد ۰۱

شعر بخونیم

 

گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم

همچنان چشم گشاد از کرمش می‌دارم

به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام

خون دل عکس برون می‌دهد از رخسارم

پرده مطربم از دست برون خواهد برد

آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم

پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب

تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم

منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن

از نی کلک همه قند و شکر می‌بارم

دیده بخت به افسانه او شد در خواب

کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم

چون تو را در گذر ای یار نمی‌یارم دید

با که گویم که بگوید سخنی با یارم

دوش می‌گفت که حافظ همه روی است و ریا

بجز از خاک درش با که بود بازارم

  • اگنس ••
  • سه شنبه ۹ فروردين ۰۱

به خودم آمدم انگار تویی در من بود / این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود

هرچقدر بیشتر تلاش میکنم که دوستت نداشته باشم بیشتر شکست میخورم و این وسط تو غمگین ترم میکنی . مسئله اینجاست که خیلی سال پیش دقیقا همینجا بودیم فقط جایمان عوض شده است. 

فکر نکنم بتوانم تحمل کنم که دانشگاها همینطوری بسته بماند امروز برایم یک پست از کانال خبری ات فرستادی که خوابگاه های بهشتی از 14 فروردین باز میشود. به شیراز رفته ای و استوری هایت را با حسرت نگاه میکنم . انگار که سفر رفتن با تو آرزوییست که هرگز براورده نمیشود. 

کاش لااقل میتوانستیم دوست بمانیم . بهمن ماه من هنوز دلگیر و دلخور بودم و فقط میخواستم نروی که به زمین و زمان چنگ میزدم و فریاد میکشیدم 

آدمها معتقدند که باید رها کنم و بروم بروم یک جای دور و من رها کردنت را بلد نیستم نبودنت را تاب نمی آورم و بدتر از همه اینها آنجاییست که تو میتوانی و تاب میآوری و به سادگی عبور میکنی و قلب من هربار دوباره از نو تکه باره میشود.

کاش همان وقتی که گفتیم کمی فاصله بگیریم من سکوت میکردم و دور میشدم و آن روز به جای اینکه عین یک آدم بگویم دلم تنگ شده است روی این احساس فقدان که تو دلت برایم تنگ نشده است تمرکز نمیکردم و شروع به جیغ زدن نمیکردم که اخرین مقاومتت هم در هم نشکند ولی کاش میفهمیدی یک سال و نیم سکوت و تکرار زخمی که مرهم نمیگرفت از جانب تو خیلی جلوتر مرا درهم شکسته بود.

در روز حال من دو قسمت دارد : وقتی رنج ها و شکستگی هایم را بخاطر می آورم و وقتی دلتنگم و حاضرم برای بودنت به هرچیزی چنگ بزنم اما در نهایت شکسته ام و راستش را بخواهی دروغ میگویم که حالم بهتر شده است فقط به آن عادت کرده ام.

 

 

  • اگنس ••
  • شنبه ۶ فروردين ۰۱

نمیدونم

سه ماه اخیر همه رو کلافه کردم کلمه ای جز تو از فکرم نگذشته و حرفی جز تو ندارم که بزنم نمیدونم حالت چطوره و چی تو سرت میگذره و داری با زندگیت چیکار میکنی ولی کاش میتونستم ازت قول بگیرم که یه روزی یه جایی همدیگه رو ببینیم.

چند روز پیش بلاکت کردم. نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم و بهت پیام ندم و تو خیلی بی تفاوت جواب میدادی انگار که دختر همسایه پیام داده بهت و خوب بلدی ظاهرتو حفظ کنی و بی رحم باشی، بلاکت کردم که عصبانی بشی و بلاکم کنی ولی نکردی انگار که میخواستی بگی ببین حتی ارزش نداره دکمه بلاک رو فشار بدم.

روزی ده بار کم میارم کشومو وا میکنم و با ته مونده اعتقاداتی که دارم به میخک خشک شده ی توی کشو که تو حرم امام رضا کادوش گرفتم نگاه میکنم ، همه امیدم رو به گلبرگ های خشک میخک گره زدم. هرچقدرم بخوام منطقی باشم اتفاقای جادویی گرفتن اون گل یه نشونه بزرگه نشونه ی چی اما نمیدونم. ولی مگه ایمان همین نیست که با وجود تاریک بودن مسیر و ترسیدن محکم قدم برداری؟

جمعه یواشکی استوری اینستاگرامت رو دیدم که از کنکور دکنرات گفته بودی یادم اورد چقدر خیال بافته بودم که وقتی داری دفاع میکنی نگات میکنم و تو دلم قربون چشای مخملیت میرم احتمالا صاد همراهت میاد این منو بیشتر داغون میکنه میدونی؟ کاش میدونستی. 

چقدر بزرگ شدی که دکتراتو بگیری کاش تا اخر جلسه سر امتحان نشسته باشی و تهران قبول بشی ولی بیشتر از همه اینا

کاش اگه دل کندی ازم بتونم ازت دل بکنم و تا اخر عمر تو همه آدمهای دنیا دنبال تو نگردم.

کاش یه نشونه ای باشه. من اصلا صبور نیستم کاش یه روزی بخوای سر صحبت رو باهام باز کنی.

 

  • اگنس ••
  • يكشنبه ۸ اسفند ۰۰

پناه بر نوشتن

حرف هام رو زدم، تا حد زیادی براش حرف زدم و نمیدونم که شنید یا نه، یک وقتی بود که اوضاع انگار داشت درست میشد برای هم آهنگ میفرستادیم و دوباره همه چیز خراب شد. ماجرا اینه که من میدونم الان وقتش نیست الان باید کار دیگه ای رو انجام بدم الان باید روی ستوده تمرکز کنم تا اگر چیزی بینمون باقی مونده باشه رو بتونم نجات بدم یا اصلا شاید چیزی هم نمونده باشه و باید خودم رو نجات بدم اما دردی که هست بسیار طاقت فرساست ،درد همه مشکلات حل نشده ای که وجود داره و درد جمله ی دلیلی برای برگشتن به رابطمون ندارم اما دوستت دارمی که نمیفهممش و برام نا ملموسه و درد اگر برای ابد هوای دیدن تو نیافتد از سرمن چه کنم؟

از شهریار شدن وحشت دارم از این که در بستر مرگ بخونم امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

این روزها اما هررروزش مثل روانکاوی میمونه هرکار ساده ای انرژی زیادی از من میگیره و نیاز به تراپیست رو چه در طول رابطه و چه الان احساس میکنم ده قرنه که برنامه من اینه که دانشگاها حضوری بشه ، من خوابگاهی بشم و رو صندلی مطب تراپیستی که رزرو کردم بشینم و شروع کنم به حرف زدن و کمکم کنه که این مغز پر گره رو باز کنم .

حقیقت اینه که باید خودم و او رو به سیال زندگی بسپرم باید رها کنم و میدونم که اگه رها کنم و دست از تقلاهای احمقانم بردارم که فقط کار رو خراب تر میکنن (در سه ماه اخیر چندتا تقلای احمقانه داشتم که کار رو حسابی خراب کردن و گند زدم واقعا همه ی خشمی که فرو خوردم و در من ته نشین شده بود برگشته و کمر به نابودی بسته )

همه چیز درست میشه 

اما نمیتونم رها کنم و چرا؟ نمیدونم بسیار ادم رها نکنی ام.

و کاش درست شه میدونید؟ کاش دوباره باهم خوشحال باشیم.

  • اگنس ••
  • چهارشنبه ۲۷ بهمن ۰۰

دیشب

تاحالا بهت گفتم؟ مهم نیست بینمون چی باشه تو رفیق ترینمی و هرجای دنیا که باشم سینه خیز برای نجاتت میام و نمیذارم غرق شی تو خودت و دستی دستی خودتو به نابودی بکشی مثل تو که هرجای دنیا باشم مهمه برات که بخندم و چشمای اشک الودمو از ده فرسخی تشخیص میدی. 

دیشب باید ثبت شه تو زندگیمون چون دوباره نوجوون و جسور بودیم.

 

این شعرم برای دو دو زدن چشمات و رقص دستات روی سه تار عزیزترینم:

 

نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان دارد
زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد

چه خواهش ها درین خاموشیِ گویاست نشنیدی؟
تو هم چیزی بگو چشم و دلت گوش و زبان دارد

بیا تا آنچه از دل می رسد بر دیده بنشانیم
زبانبازی به حرف و صوت معنی را زیان دارد

چو هم پرواز خورشیدی مکن از سوختن پروا
که جفت جان ما در باغ آتش آشیان دارد

الا ای آتشین پیکر! برآی از خاک و خاکستر
خوشا آن مرغ بالاپر که بال کهکشان دارد

زمان فرسود دیدم هرچه از عهد ازل دیدم
زهی این عشق عاشق کش که عهد بی زمان دارد

ببین داس بلا ای دل مشو زین داستان غافل
که دست غارت باغ است و قصد ارغوان دارد

درون‌ها شرحه شرحه ست از دم و داغ جدایی‌ها
بیا از بانگ نی بشنو که شرحی خون فشان دارد

دهان (سایه) می‌بندند و باز از عشوهٔ عشقت
خروش جان او آوازه در گوش جهان دارد

هوشنگ ابتهاج (سایه)

  • اگنس ••
  • دوشنبه ۲۷ دی ۰۰

اوضاع بسیار عجیب است

یک ماه پیش جدا شدیم برای دومین بار

من خودم نبودم و ح هم هرکه بود خودش نبود حالا ولی دوباره حرف میزنیم و معلوم نیست چه غلطی داریم میکنیم ناامید است خسته است ناامیدم و خسته ام و روزی ده بار میگوییم که نباید به اینجا میرسیدیم.و در نهایت ح یاداوری میکند که رسیدیم و هر پنج دقیقه یاد اوری میکند که بروم دانشگاه کسی را پیدا میکنم و نمیفهمم چرا و در مغزش چه چیزی میگذرد کاش کمی از خودش چیزی نشان بدهد کاش همه چیز اینقدر عجیب نباشد 

باید صبور باشم و من صبرکردن را بلد نیستم :)

  • اگنس ••
  • چهارشنبه ۲۲ دی ۰۰

هفته ای که گذشت

خب الان در حقیقت باید میومدم و براتون از درخت های دانشکده خوابگاه و اندک ترم بازی های ما سال اولی ها در محوطه ی دانشگاه براتون تعریف میکردم اما چرخ گردون طوری چرخید که من ترم اول دانشگاهم رو توی اتاقم سپری می کنم.

فرایند ثبت نام استرس زا بود همه چیز رو چندبار چک میکردم تا اینکه ح یاداوری کرد بخاطر چهارتا کارنامه و اینها کسی رو از دانشگاه اخراج نمیکنن و من بالاخره با گرفتن قول های چندباره ازش که اگه اخراج شدم خودت میبریم اکسفورد :))  راضی شدم که رها کنم.

بعد از مرحله ثبت نام منتظر بودم که ببینم واحد های این ترمم چطوری ان (هنوز این کلمات واقعا برام غریب ان) و دیدم که چهار تا درس سه واحدی ادبیات ریاضی و شیمی و فیزیک رو قراره بخونم.

استاد شیمی واقعا خشن و بی اعصابه استاد فیزیک واقعا تمایلم به خودزنی رو زیاد میکنه و استاد ادبیاتم دوس داشتنیه اما استاد ریاضیات صبور ترین و باحوصله ترین ادمی هست که باهاش روبه رو شدم.

درکل دانشگاه جای بامزه ای به نظر میرسه و از ته دل امیدوارم زودترحضوری بشه .

 

  • اگنس ••
  • سه شنبه ۲۰ آبان ۹۹

پرونده کنکور نود و نه

کنکور نود و نه با مکانیک بهشتی بسته شد. روزهای اول عمیقا خوشحال بودم تصور کنکوری بودن دوباره یا درس خوندن تو جایی غیر از تهران روانیم میکرد و مجبور بودم به شیوه های مختلف خودم رو قانع کنم که ببین عسلم مشهدم شهر خداست و دانشگاه زیباییه و این حرف ها

روز به روز ولی بیشتر دارم زهرمار خودم میکنم.  هی برای خودم توضیح میدم که ببین عسلم تو داری تو یکی از رشته های موردعلاقت تو یکی از بهترین دانشگاه های ایران درس میخونی و همین کافیه و بقیه ش تماما به تلاش وپشتکار و انگیزه خودت بستگی داره. ولی کمال گرای درونم اون موجودی که بدون هیچ منطقی شکست رو نمیپذیره و بهترین هارو میخواد ابزار شکنجه ش رو گرفته روی من و با همه وجودش سعی داره اثبات کنه که نه تو خوب نیستی بهشتی خوب نیست و بلا بلا بلاااا...

 

  • اگنس ••
  • سه شنبه ۱۳ آبان ۹۹

چون نوشتن سخت شده است و همه چیزهای زیبا سخت اند

یک لیست دارم از کارهایی که باید قبل از بیست سالگی انجامشان بدهم امروز دنبالش گشتم و شاد بودن را به صدر آن اضافه کردم و ته دلم فکر میکنم شاید بتوانم یک روز نوبل بگیرم اما شاد بودن از همه این ها سخت تر است. ولی راستش را بخواهید هرچه که سخت تر است هیجان بیشتری دارد و من کشته مرده ی هیجان هستم. چیزهای زیبا همیشه سخت اند.

مصاحبه فرهنگیان دعوت نشدم. خبرکوتاه بود و مسرت بخش، بعد از دیدن این اتفاق میمون و مبارک سه دور دور خانه را درحالی که فریاد شادی سر میدادم به تاخت دویدم ، اعتراف میکنم حتی یک درصد هم فکر نمیکردم اینقدر خوشحال شوم و احساس سبکی کنم. 

مامان درحالی که اخم کرده بود پرسید دقیقا برای چی پس فرهنگیان را در لیست انتخاب رشته ات جا دادی؟ در حالی که شانه هایم را بالا انداختم گفتم یک انتخاب تماما منطقی بود.

اما بعد که شادی بی وقفه و شادی های بعد از آن را دیدم متوجه شدم یک جای کار حسابی میلنگد. کاغذم را برداشتم شروع کردم به نوشتن و خط زدن ؛ تمام احتمال هارا بررسی کردم و به یک دوراهی رسیدم ترس و تنبیه و فکر کنم هردوتایش حسابی دخیل بودند حتی با اینکه ترس خط قرمزِ من محسوب میشود ولی بازهم به عادت این دوسه سال دوباره از سر ترس تصمیم گرفته ام . گزینه بعدی تنبیه بود میخواستم خودم را برای همه کارهایی که انجام داده بودم برای ناامیدی بابا ناامیدی خودم و تلاش نکردن برای رسیدن به جایگاهی که میخواستم تنبیه کنم.

بخت یار بود که اتفاق نیافتاد وگرنه کدام ادم عاقلی سی سال شکنجه محض را تنبیه خودش قرار میدهد؟ 

 

پریروز بود که با بچه ها پاشدیم رفتیم یک وری که منظره های قشنگی برای عکاسی داشته باشد. عکس هایشان فوق العاده شد. برق چشم های شان درخششان را چندبرابر کرده بود 

مواظب باشید برق چشمهایتان را گم نکنید. چرا که هیچ چیز جایگزین آن نخواهد شد.

 

 

  • اگنس ••
  • پنجشنبه ۱۷ مهر ۹۹